گرم ایرانی بازتاب رسانه ها عربستان

گرم: ایرانی بازتاب رسانه ها عربستان عربستانی علی پروین پرسپولیس درخواست کمک علی اکبر طاهری

گت بلاگز اخبار فرهنگی و هنری کوله باری از تجربه و هنر , محمدعلی کشاورز

محمد علی کشاورز را آن قدر می شناسیم و آن قدر نام و صورت اش جهت ما آشنا و صمیمی است که به نظر می رسد نوشتن هر مقدمه ای راجع به توضیح واضحات باشد. کشاورز را چند ن

کوله باری از تجربه و هنر , محمدعلی کشاورز

محمدعلی کشاورز؛ کوله باری از تجربه و هنر

عبارات مهم : ایران

محمد علی کشاورز را آن قدر می شناسیم و آن قدر نام و صورت اش جهت ما آشنا و صمیمی است که به نظر می رسد نوشتن هر مقدمه ای راجع به توضیح واضحات باشد. کشاورز را چند نسل بر پرده سینما و صفحه تلویزیون دیدند و از هنرش لذت بردند.

روزنامه سینما، محمد علی کشاورز را آن قدر می شناسیم و آن قدر نام و صورت اش جهت ما آشنا و صمیمی است که به نظر می رسد نوشتن هر مقدمه ای راجع به توضیح واضحات باشد. کشاورز را چند نسل بر پرده سینما و صفحه تلویزیون دیدند و از هنرش لذت بردند. بازیگری که با اکثر کارگردانان مهم سینمای کشور عزیزمان ایران چون داریوش مهرجویی، ناصر تقوایی، علی حاتمی، ابراهیم گلستان و حتی عباس کیا رستمی – که معمولا اعتقادی به استفاده از بازیگر حرفه ای در فیلم هایش ندارد – همکاری داشته و لحظات درخشانی را در تاریخ سینمای کشور عزیزمان ایران رقم زده است.

پیداست با چنین کوله باری از تجربه و فعالیت هنری هر بار که با او به گفتگو بنشینی حرف های تازه و شنیدنی زیاد خواهد داشت. حالا چند سالی است که کشاورز را در فیلم یا سریالی ندیده ایم. این تئاتری خاک صحنه خورده مدتی است به خاطر بیماری از دنیای هنر دور مانده. جای خالی او را می شد به شدت حس کرد، خاصه هنگامی که که جایی یکی از اثرهایش را به تماشا می نشینیم و خاطرات مان با او تازه می شود.

او شاید از دیده دور مانده باشد ولی از دل نخواهد رفت چون نام و هنرش را بر دل و یاد مردم این سرزمین ثبت کرده و هیچ نیرویی – حتی بیماری و کم کاری کنونی او – نمی تواند لحظه های دوام را که جهت مان ساخته محو کند. ادای احترام می کنیم به او و هم نسلانش؛ ماندگان و رفتگان نسلی که از صحنه های تئاتر به دنیای تلویزیون و سینما راه یافتند و همگی درخشان و تاثیرگذار و صاحب سبک شدند.

کوله باری از تجربه و هنر , محمدعلی کشاورز

دوران کودکی
من در جلفای اصفهان که محله ای ارمنی نشین است به دنیا آمدم؛ جایی با سابقه طولانی در زمینه موسیقی، نقاشی، منبت کاری، قالی بافی، قلم کاری و قلمزنی. مردم آنجا اکثرا با ترانه های محلی و اجتماعی، همچنین شعرهای سعدی و حافظ همخو بودند و شب های طولانی زمستان می نشستند و شاهنامه می خواندند و در قهوه منزل ها هم هر لحظه بحث «نقالی» داغ بود. تئاترهایی هم به زبان ارمنی اجرا می شد که از همان وقت برایم بسیار اثرگذار بود. حتی جهت نخستین بار سالن تئاتر به صورت «جعبه ایتالیایی» در جلفای اصفهان ساخته شد که هنوز هم وجود دارد.

ادیان متفاوت بدون آنکه برخورد قومی با هم داشته باشند زندگی می کردند و تئاتر می گذاشتند. من به کودکستان مریم می رفتم و مدیر آنجا فردی بود به نام «گراویدار» که زبان ایتالیایی و فرانسه را خیلی خوب می دانست و به ادبیات فارسی هم بسیار مسلط بود و راجع به شعرهای سعدی، حافظ، فردوسی، مولوی و شعرای اصفهان بحث می کرد.

این گفتگوها و بحث های فرهنگی که می شد روی ما بسیار تاثیر می گذاشت به خصوص اینکه در دوران کودکی و نوجوانی بودیم و این پرسشها جهت مان تازگی داشت. من بسیار تحت تاثیر فضای بسیار قشنگ و قشنگ اصفهان بودم به خصوص کاشی کاری های مساجد که هنوز هم بعد از گذشت صدها سال پابرجاست و کسی نتوانسته مثل آنها کار کند. آن وقت نه تلویزیون بود و نه رادیو و ما به تماشای نمایشنامه هایی که در قهوه منزل ها جهت تفریح و سرگرمی مردم اجرا می شد می نشستیم. حدود 12 سال داشتم که کم کم سینما هم آمد. در آن سرنوشت پدیده جدیدی محسوب می شد.

اکثر معلم های ما از پایتخت کشور عزیزمان ایران فارغ التحصیل شده است بودند و آنها پرسشها جدیدی را به ما می گفتند و یواش یواش ما را به تئاتر و سینما علاقه مند کردند. خانواده ام هم هیچ مخالفتی جهت وارد شدنم به کارهای هنری نداشتند. در مدرسه تئاترهایی را کار می کردم که زیاد پرسشها وطن پرستی در آنها مطرح می شد و به موضوعاتی همچون علم بهتر است یا ثروت، می پرداختیم.

ورود به هنرستان هنرپیشگی
بعد از گرفتن دیپلم در دبیرستان «ادب» به پایتخت کشور عزیزمان ایران آمدم و بعد از گذراندن دوران سربازی چون کار خاصی نداشتم از زور بی کاری بعد از دادن کنکور به هنرستان هنرپیشگی رفتم و دوره سه ساله را در آنجا گذراندم. در آن دوره 20 نفر حضور داشتند و اسماعیل شنگله و جمشید لایق از هم دوره هایم بودند.

اساتید خوبی مثل استاد نامدار، مهرتاش، دکتر نصر، خان ملک، ساسانی، صدری، گرمسیری و جنتی عطایی آنجا بودند و رشته های متفاوت را به مادرش می دادند. همزمان با تحصیل در هنرستان هنرپیشگی، نوشین و دار و دسته اش بعد از سال 32 به خاطر پرسشها سیاسی کنار رفته بودند و تئاترهایی مثل دهقان و جامعه باربد وجود داشت که ما به تماشای نمایش هایی که در آنجا اجرا می شد می رفتیم و کارهای کوچکی هم در هنرستان انجام می دادیم و بعد از فارغ التحصیلی جذب کار شدیم.

اجرای نمایش های تک پرده ای در تلویزیون
از سوی اداره هنرهای دراماتیک چند استاد از فرنگ آورده بودند و تئاتر را به صورت اختیاری آموزش می دادند که من به همراه نصریان، شنگله، کرامت، والی و خسروی در این کلاس ها حضور پیدا کردیم. کم کم تلویزیون کشور عزیزمان ایران شکل گرفت و فرزند هایی که در عرصه تئاتر کار می کردند، جذب تلویزیون شدند و نمایش هایی را به مدت نیم ساعت اجرا می کردیم.

این درست در زمانی بود که بعد از کودتای 28 مرداد تئاترها به صورت کاباره درآمده بود و مردم به طور کلی از آن زده شده است بودند و کمتر به آن توجه می کردند. یواش یواش مجذوب نمایش های ما – که به وسیله گروهی از جوانان تحصیل کرده تئاتر که به صورت تک پرده ای در تلویزیون اجرا می شد – شدند که اثر مستقیمی در کوتاه ترین وقت می گذاشت. آن وقت سینما هم فعال شده است بود و عده ای هم در آن حوزه مشغول بودند و زیاد فیلم های تجاری و سطح پایین ساخته می شد ولی ما به خاطر اینکه اعتقادی به آنهایی که سناریو می نوشتند و فیلم می ساختند نداشتیم علی رغم درخواست هایی که می شد، در فیلم ها شرکت نمی کردیم و رسالتی جهت کار تئاترمان داشتیم.

محمد علی کشاورز را آن قدر می شناسیم و آن قدر نام و صورت اش جهت ما آشنا و صمیمی است که به نظر می رسد نوشتن هر مقدمه ای راجع به توضیح واضحات باشد. کشاورز را چند ن

تاسیس تئاتر سنگلج
بالاخره وزارت فرهنگ و هنر مجبور شد سالنی بسازد و سالن 25 شهریور که الان سنگلج نام دارد ساخته شد و ما با گروه هنرهای دراماتیک به آنجا رو آوردیم و چون ضعف نمایشنامه نویسی هم داشتیم، مسابقاتی گذاشتیم و نمایشنامه هایی از بیضایی، رادی، کاردان و صیاد که ایرانی می نوشتند دریافت کردیم. اجرای آنها با استقبال زیاد مردم همراه می شد به طوری که بلیت ها از یک ماه قبل رزرو و از قشرهای متفاوت جهت تماشا می آمدند. از جمله نمایش هایی که در آنجا اجرا کردیم می توان به «پستخانه»، «اشباح»، «افول»، «عروسی باقر خان»، «حکومت وقت خان»، «بختک»، «دشمنان»، «دوزخ»، «سیاوش بر باد»، «سیاه زنگی، دایره زنگی و مرد فرنگی»، «چند لحظه تا مرگ» و «مترسک شب» اشاره کرد.

در تئاتر سنگلج فقط باید نمایشنامه های ایرانی کار می شد. در آن وقت اداره هنرهای دراماتیک رییسی داشت به نام دکتر فروغ که آن را تاسیس کرده بود و بسیار به واکنش‌ها و اخلاق بازیگران و صورت های معروف حساس بود و هر کسی که جزو اداره تئاتر می شد، حتما باید از خصوصیات اخلاقی و سواد کافی بهره می برد.

تاسیس دانشکده هنرهای دراماتیک
کمبود تحصیلات عالیه تئاتر احساس می شد و دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه پایتخت کشور عزیزمان ایران هم با گنجاندن این رشته مخالفت کرده بود تا این که ما به همراه دکتر فروغ با زحمات زیادی که کشیدیم دانشکده ای را به نام دانشکده هنرهای دراماتیک با ریاست دکتر فروغ تاسیس کردیم که رشته های کارگردانی و هنرپیشگی تئاتر و رشته های دیگری مثل سینما، ادبیات دراماتیک و طراحی صحنه در آن تدریس می شد و اساتید فوق العاده خوبی هم در آنجا جمع شدند. ما هم با در نظرگرفتن این که پیش زمینه ای هم از هنرستان هنرپیشگی داشتیم در آنجا مشغول به درس خواندن شدیم و در دوره اول این دانشکده، فارغ التحصیل شدیم که تعدادمان 20 نفر بود. در دوره های بعد هم کسانی مثل سمندریان و شنگله که در اروپا تحصیل کرده بودند، در آنجا مشغول به تدریس شدند.

ورود به سینما
از سال 1343 کم کم موج نو سینمای کشور عزیزمان ایران شکل گرفت و افرادی همچون بهرام بیضایی، فرخ غفاری و داریوش مهرجویی به همراه افراد دیگر شروع به کار کردند. با آمدن این افراد و کسانی که فارغ التحصیل رشته سینمای دانشکده هنرهای دراماتیک بودند، ممنوعیتی هم که ما داشتیم جهت حضور در سینما، جهت بعضی از فیلم های ارزشمند لغو شد و من در فیلم «شب قوری» به کارگردانی فرخ غفاری حضور پیدا کردم. آن وقت دیگر در تلویزیون و تئاتر بازیگر مطرح و صورت آشنا شده است ای بودم و مردم من را می شناختند، ضمن اینکه همزمان در تئاتر هم حضور داشتم.

بعد از «شب قوری» در «خشت و آینه» به کارگردانی ابراهیم گلستان بازی کردم که تعدادی از فرزند های اداره تئاتر و افراد دیگری مثل فنی زاده، مشایخی، فرید و هاشمی با من همبازی بودند. گلستان از آدم های با شعور و داستان نویسان و کارگردانان خوبی بود و مستندهای خیلی خوبی هم می ساخت که همکاری با او تجربه خیلی خوبی برایم بود.

«آقای هالو» و همکاری با مهرجویی
مهرجویی بعد از این که به کشور عزیزمان ایران آمد، فیلمی را به نام «الماس 32» ساخت که فیلم بسیار بدی بود، کاری تجاری که هیچ موفقیتی را به دست نیاورد. بعد به همراه فرزند های اداره تئاتر نظیر نصیریان، مشایخی، انتظامی و دکتر ساعدی «گاو» را ساخت که کار موفقی بود و بعد «آقای هالو» را که قبلا نصیریان نمایشنامه اش را کار کرده بود و سناریوی آن را نوشته بود را با هم کار کردیم.

آن وقت بازی در «قیصر» هم به کارگردانی مسعود کیمیایی به من پیشنهاد شد که نقش «فرمان» را ایفا کنم ولی با وسواس خاصی که داشتم و دارم دوست نداشتم در آن فیلم باشم و در واقع گروه خونی ام به آنها نمی خورد و اعتقاد به آن کارها و آن نوع سینما نبودم و از فرزند های تئاتر تنها مشایخی در آن فیلم بازی کرد. کارگردان های فرهیخته ای هم بودند که اجازه داشتیم با آنها کار کنیم و حق شرکت در کارهای تجارتی را نداشتیم. خود فرزند ها هم آنقدر شعور و سواد داشتند که خودشان هم در چنین فیلم هایی بازی نمی کردند.

«رگبار» و «صادق کرده»
«رگبار» را با بهرام بیضایی کار کردم که در سال 51 ساخته شد. بیضایی از نمایشنامه نویسان خوب تئاتر بود که از این طریق با هم آشنا بودیم.همین الان هم از پژوهشگران خوب سینما و تئاتر هست. در «رگبار» که نخستین فیلم بیضایی بود، پرویز فنی زاده، پروانه معصومی، منوچهر فربد و جمشید لایق بازی داشتند. «صادق کرده» هم نخستین ساخته تقوایی بود که در همان سال ساخته شد. بعدها هم این همکاری در «دایی جان ناپلئون» تکرار شد و آن وقت دوران اوج شکوفایی تقوایی بود. در «صادق کرده» سعید راد، فخری خوروش، احمدی، داورفر و عزت الله انتظامی بازی می کردند که تعدادی از فرزند های اداره تئاتر بودیم و بعدها فخری خوروش هم به اداره تئاتر آمد.

«کاروان ها» و همکاری با آنتونی کوئین
در سال 55 کارگردان این فیلم که محصول مشترکی از کشور عزیزمان ایران و آمریکا، آلمان و فرانسه بود، کارهای سینما و تئاتر من را دیده بود و خواست در کارش بازی داشته باشم. این فیلم به زبان انگلیسی در اصفهان فیلمبرداری می شد و به همراه من، وثوقی، گرامی، کهنمویی و طباطبایی هم حضور داشتند و سایر گروه کاملا خارجی بودند. آنتونی کوئین و مایکل سارازیب از دیگر بازیگرانی بودند که در این فیلم حضور داشتند.

با حضور در این فیلم تجربه های بسیار زیادی کسب کردم. کار من زیاد با آنتونی کوئین بود. او نقاش خیلی خوبی بود و شطرنج را هم فوق العاده بازی می کرد. موزیک را خیلی خوب می دانست و بسیار خوب می خواند و در مجموع آدم با شعور و با سوادی بود. گفتگوهایی که با هم می کردیم برایم جالب بود که می گفت آرزو دارم یک بار روی صحنه تئاتر بروم و هنگامی که فهمید من هنرپیشه تئاتر هستم گلایه کرد که آیا سریعتر نگفته ام. ما خیلی با هم رفیق شدیم و بحث و گفتگوهای زیادی با هم می کردیم. حتی یک بار یکی از فیلم هایش در اصفهان اکران می شد و با هم به تماشای آن رفتیم و اینکه می دید صدایش به فارسی دوبله شده است است برایش جالب بود و با شوخی می گفت: «کی فارسی صحبت کردم که خودم خبر ندارم؟!»

کوله باری از تجربه و هنر , محمدعلی کشاورز

فیلم «کاروان ها» در کشور عزیزمان ایران اکران نشد ولی در آمریکا و سایر کشورها نمایش گسترده ای داشت. من در طول حضورم در این فیلم دیدم که چقدر اینها به کارشان مسلط هستند. حتی در صحنه ای که هلی کوپتر می آمد جوری صدابرداری می کردند که فقط صدای بازیگر گرفته شود. حتی در صحنه ای برابر آنتونی کوئین بازی داشتم که یکمرتبه مدیر فیلمبرداری کات داد و هنگامی که علت را پرسیدم گفت باد ملایمی می آمد که روی نور اثر می گذارد و آن را خراب می کند.

دیدم چقدر در کارشان دقت دارند و آن را باعشق دوست دارند. حتی در سر یکی از صحنه ها اختلافی میان آنتونی کوئین و کارگردان به وجود آمد و مجبور کردند فیلمنامه نویس مهم از انگلستان بیاید و صحنه ها را عوض کند و در واقع همه چیز با علت و منطق بود و بسیار به کارشان احترام می گذاشتند؛ مسائلی که در سینمای آن وقت کشور عزیزمان ایران اصلا مطرح نبود. «کاروان ها» آخرین فیلمی بود که قبل از انقلاب بازی کردم.

من در فیلم «صحرای تاتارها» که محصول مشترکی با کشور عزیزمان ایران بود نیز بازی کرده بودم؛ در واقع آقایی فرانسوی مصاحبه ای با من راجع به تئاتر داشت و بعد من را به کارگردان این فیلم معرفی کرده بود. در این فیلم با ماکس ماکسیدوف که یکی از بازیگران توانای دنیا بود، همبازی بودم که آدم بسیار با شعور و با معلومات بود و حتی ادبیات کشور عزیزمان ایران را خوانده بود و تاریخ کشور عزیزمان ایران را خیلی خوب می دانست به خصوص معماری کشور عزیزمان ایران را؛ از او هم چیزهای زیادی یاد گرفتم. «صحرای تاتارها» در کشور عزیزمان ایران اکران شد.

«برزخی ها» نخستین فیلم در بعد از انقلاب
از اداره تئاتر بازنشسته شدم و با در نظرگرفتن این که محیط سینما به طور کلی خوب شده است بود و کارگردان های جوان و خوبی وارد آن شدند، زیاد در آن به فعالیت پرداختم، با در نظرگرفتن این که مشکلی هم جهت ادامه کار نداشتم. «برزخی ها» نخستین فیلم من در بعد از انقلاب بود، ایرج قادری کارگردان این فیلم بود و واقعا شکل سینما را خوب می داند و بازی های خوبی می گرفت. فردین هم در این فیلم حضور داشت که او هم آدم بسیار شریفی بود و نمی دانم آیا نگذاشتند کار کند.

«هزار دستان» و نخستین همکاری با علی حاتمی
سال 59 مشغول بازی در سریال «سربداران» بودم که علی حاتمی «هزار دستان» را شروع کرد و این نخستین کار من با او بود. البته قبلا نمایشنامه هایی که نوشته بود را در تئاتر کار کرده بودم. علی از فرزند هایی بود که از اداره هنرهای دراماتیک بیرون آمد و در رشته ادبیات درماتیک تحصیل می کرد و در بعضی کلاس ها با هم بودیم. فیلم های خوبی هم ساخته بود مثل «سوته دلان» و «ستارخان» و در واقع فیلمنامه نویس ماهری بود و هنوز کسی روی دست او در دیالوگ نویسی به خصوص در وقت قاجاریه بلند نشده است.

سر «هزاردستان» به من گفت حالا دیگر باید با من کار کنی. او فیلمنامه اش را به کسی نمی داد؛ البته این که می گویند چیزی آماده نداشت اشتباه هست. علی همه چیزش آماده بود، منتهی دست کسی نمی داد و فقط به تعداد معدودی که با آنها آشنا بود، می داد. «هزاردستان» را من، مشایخی و انتظامی خواندیم ولی به خیلی از بازیگران نداد. حتی این که می گویند سر کار می آمد و می نوشت اصلا درست نیست. تمام این چیزها را علی قبلا نوشته بود منتها هنگامی که سر صحنه می آمد آنها را به کسانی که باید بازی می کردند می داد.

وقتی نقش «شعبان بی مخ» را به من پیشنهاد کرد گفتم اجازه بده روی نقش مطالعه کنم و ببینم دوستش دارم یا نه. دیدم با این کار می شود یک تجربه کار هنرپیشگی کرد. با جاهل های قدیمی و لوطی های محله های متفاوت صحبت کردم تا به نقش نزدیک شوم. نزدیک به پنج بار هم گریم ام عوض شد که هر بار چهار ساعت طول می کشید. من و انتظامی سنگین ترین گریم را داشتیم.

به هر حال شروع به کار کردیم. شعبان بی مخ نقشی بود که دوست داشتم و خوشبختانه از نظر مردم هم موفق بود. علی هم دقت زیادی روی کار داشت و حتی به جزییات می رسید.

«هزاردستان» واقعه ای تاریخی به روایت علی حاتمی بود. او به همراه فرخ غفاری از پایه گذاران سینمای ملی بودند. علی مطالعه زیادی داشت و مردم را خوب می آشنایی و نقش اش را به کسی می داد که بتواند آن را حس کند و حتی وسایلی که در صحنه گزینش می کرد، حتما باید اصل می بود و آنها را از موزه ها به امانت می گرفت که هنرپیشه با دیدن این اجسام قدیمی یک حس جدیدی را تجربه کند. بازیگرانش همه برایش مهم بودند چه آن که نقشی بلند داشت و چه آن که نقش اش کوتاه بود.

در فیلم «کمال الملک» هم همکاری ام با علی ادامه پیدا کرد که نقش «اتابک اعظم» را بازی می کردم و جهت این فیلم هم تحقیقات و مطالعات زیادی را انجام دادم.

بازی در دو فیلم کمدی «کفش های میرزا نوروز» و «مردی که موش شد»

در «کفش های میرزا نوروز» با علی نصیریان همبازی بودم و در واقع همان گروه قدیمی مان بود. «مردی که موش شد» را هم جهت احمد بخشی که دستیار علی حاتمی بود، بازی کردم. او آنقدر دوشت داشتنی است که گفتم هر کاری باشد برایت بازی می کنم. او بازوی حاتمی بود و حتی در صحنه هایی از «هزاردستان»، علی طاقت دیدن خون نداشت و دکوپاژ را به «احمد بخشی» می داد و او صحنه ها را می گرفت. متاسفانه چون اهل زد و بند نیست و کم رو است الان کنار مانده.

«مردی که موش شد» تجربه بازی خیلی خوبی برایم بود. متاسفانه ما هنوز معنی طنز و کمدی را نمی دانیم و فیلم هایی که با این عنوان ساخته می شود، زیاد لودگی هست. فیلمسازان ما باید ژانرهای متفاوت کمدی را بشناسند و بدانند که کمدی انواع و اقسام متفاوت دارد که در کشور عزیزمان ایران درست به آن پرداخته نمی شود. ما در این حوزه هنوز بازیگری مثل رضا ارحام صدر نداریم. این بازیگر طنز را بلد بود و پرسشها اجتماعی را فی البداهه در این قالب مطرح می کرد و بسیار هم تاثیرگذار بود که تاکنون نظیرش به وجود نیامده است.

بهار مرد کهنه سوار
من سر «جعفرخان از فرنگ برگشته» کار نیمه تمام علی حاتمی با این بازیگر همکاری داشتم که متاسفانه 20 دقیقه آخر فیلم کارگردان عوض شد و من گفتم کارگردانم علی است و کار نمی کنم ولی فرزند های دیگر همکاری کردند و در نهایت هم فیلم بدی شد. به نظر من آدم باید جهت حرفه و همکارش ارزش قائل شود و کارگردان یک فیلم فقط با درگذشت طرف عوض شود که این یک لوطی گری حرفه ای است.

«مادر» و «دلشدگان»
بعضی ها فکر می کردند این محمد ابراهیم فیلم «مادر» همان «شعبان بی مخ» هست. در صورتی که این شخصیت اصلا مغز نداشت و فقط زور زیاد داشت ولی محمد ابراهیم آدمی بود که سواد داشت و حتی کمی آلمانی می دانست. این شخصیت یک نوع بدبینی خاصی نسبت به خانواده اش داشت ولی علاقه خاصی به مادرش داشت و نمی توانست احساسات درونی خودش را نشان دهد و حتی در صحنه آخر هنگامی که مادر می میرد، فقط به چادرش نگاه می کند و تمام غم های دنیا در صورت اش دیده می شود. اکبر عبدی هم در این فیلم بازی فوق العاده ای داشت و به نظر من عالی ترین کار زندگی اش را انجام داد. بارها هم به او گفتم هر نقشی را قبول نکن که متاسفانه گوش نکرد.

سر فیلم «مادر» هم گفتگوهای زیادی را با علی داشتیم و او تمام لحظات را چک می کرد. سناریوی نیرومند و زبان شعرگونه ای که در دیالوگ ها وجود داشت باعث دوام این فیلم شد. یکی از بدترین خاطراتم سر این فیلم فوت «شیرعلی قصاب» هنگام بازی بود که سنگ کوب کرد و مرد و قسمت های دیگری که بازی داشت عوض شد. ما در «دایی جان ناپلئون» هم با هم بودیم و حتی نخستین باری که دیدمش بلند شدم و به او سلام کردم.

حتی در آن کار صحنه ای بود که باید جهت «دایی جان» چایی می آورد و مطلبی را می گفت که دیالوگش را نمی توانست حفظ کند، به او گفتم هر چه می توانی بگو، دوبلور درست می کند، گفت «فقط فحش می توانم بدهم.» گفتم عیبی ندارد بگو؛ که آن صحنه را گرفتند و من به سرعت فرار کردم و بعد فهمیدم غلامحسین نقشینه ناراحت شده است هست. شیرعلی قصاب هر لحظه از این که قدش بلند بود خجالت می کشید.

«دلشدگان» آخرین همکاری من با حاتمی بود که صحنه هایی را هم در مجارستان گرفتیم. این فیلم هم گفتاری بسیار قشنگ داشت. به علی گفتم تهیه کننده کار خودت نباش؛ هنگامی که تو تهیه کننده باشی فکرت دو جاست ولی گوش نکرد. من در فیلم های بعد از انقلاب حاتمی، فقط در «حاجی واشنگتن» نبودم که نسبت به کارهای دیگرش فیلم زیاد خوبی هم نبود. حتی جهت آخرین کارش «جهان پهلوان» قرارداد بستم و قرار بود نقش مربی تختی را بازی کنم و تحقیقات زیادی هم انجام دادم. سر آن کار هم به علی اصرار کردم تختی را نساز تا همان اسطوره ای که است بماند، چون همه پرسشها تختی را نمی توان مطرح کرد.

همکاری با کیارستمی
من نخستین بازیگر حرفه ای هستم که با عباس کیارستمی کار کردم. البته کاری را قبل از انقلاب با بازیگران حرفه ای داشت ولی بعد از آن دیگر زیاد با مردم عادی کار کرده بود. «زیر درختان زیتون» تجربه خیلی خوبی برایم بود. کیارستمی را از ط ریق فیلم هایش می شناختم که از من جهت بازی در نقش کارگردان در این فیلم که نقش خودش بود دعوت کرد. من «در زیر درختان زیتون» به عنوان یک هنرپیشه حرفه ای کار نکردم. عباس هم از من همین را می خواست. او از تواناترین کارگردان هاست و دقیقا می داند که چه می خواهد. قبل از این که کاری را شروع کند لوکیشن ها را گزینش می کند و بر اساس آن سناریو می نویسد و دقیقا می داند کجا فیلمبرداری کند و رهبری فوق العاده خوبی در کار دارد.

«خسوف» و زنده یاد رسول ملاقلی پور
برای من باعث تاسف است که رسول در دوران جوانی فوت کرد. ما موقعی که «خسوف» را با هم کار کردیم هنوز آن رشد کامل را نکرده بود ولی فرزند بسیار صادقی بود و می خواست روز به روز ترقی کند. آمد منزل من و گفت باید در فیلم ام بازی کنی، سناریو را خواندم و قبول کردم. کاراکتر خاصی داشت و بعد از آن هم فیلم های خوبی ساخت و تکنیک و کارگردانی اش بسیار اوج رفت و اعتقاد دارم رسول تنها کسی بود که راجع به جنگ فیلم های قشنگی ساخت. کارش را بسیار دوست داشت و به آن احترام می گذاشت. من هر لحظه صداقت را در کارش می دیدم فکر می کنم جای خالی رسول در سینمای ما نمود خواهد داشت.

سایر فیلم ها
«روز واقعه» یکی دیگر از فیلم هایی است که به خاطر بهرام بیضایی که فیلمنامه آن را نوشته بود، بازی کردم. در این فیلم نقش یک کشیش ارمنی را داشتم که بسیار کوتاه بود و در دو روز فیلمبرداری شد.

«پول خارجی» هم از فیلم هایی بود که به وسیله رخشان بنی اعتماد ساخته شد. این فیلم، سناریوی خوبی داشت و کار خوبی هم شد ولی نمی دانم آیا از نظر تماشاگر موفق نبود. با فربال بهزاد هم در فیلم «روزی که خواستگار آمد» همکاری داشتم که این فیلم هم فیلمنامه خوبی داشت که کوتاه شد و در بعضی صحنه ها هم به خاطر حضور شتر نمی شد درست کار کرد. اگر دو سه بازیگر بهتر در کار بودند، فیلم بهتری می شد.

محمد علی کشاورز را آن قدر می شناسیم و آن قدر نام و صورت اش جهت ما آشنا و صمیمی است که به نظر می رسد نوشتن هر مقدمه ای راجع به توضیح واضحات باشد. کشاورز را چند ن

وضعیت امروز سینما
مدت زیادی است که دیگر فیلمی بازی نکردم و دیدم دیگر محیط برایم مناسب نیست. من اعتقاداتی جهت خودم دارم و به آنها پایبند هستم. به نظر من سینمای ما بعد از رفتن آقای ضرغامی از معاونت سینمایی افت محسوسی داشت و زیاد به سمت تجارت رفته هست. الان قصه8 هایی که نوشته می شود بسیار سطح پایین است و همه به هم شبیه شده است اند و حتی بعضی فیلم هایی که در سال 45 ساخته شده، الان با نام دیگری دوباره ساخته می شود.

پس آن خلاقیتی که باید در هنر باشد چه می شود؟ ما هنوز ریتم را نمی شناسیم. هر کاراکتری جهت خودش ریتمی دارد. من را به عنوان یک حاجی بازاری گزینش می کنند در حالی که ریتم حرکتی و بیانی اش با من تفاوت می کند و باید آنقدر تلاش و تلاش کنم که آن نقش را بشناسم و بازی کنم. راز این که کارگردان ها و هنرپیشه های خوب دنیا جاودانه می مانند همین هست. نقشی را به من پیشنهاد می کنند و توافق نمی کنم ولی بعد می بینم یک آدم به عنوان نمونه لاغر به جای من بازی می کند و نمی فهمم این گزینش بر چه اساس بوده است.

بعد از انقلاب کارگردان های بسیار خوبی مثل رخشان بنی اعتماد، مجید مجیدی، جعفر پناهی، ابراهیم حاتمی کیا و کمال تبریزی وارد سینما شده است اند و دهه 60 تا اواسط دهه 70 دوران موفقی را هم سپری کردیم ولی الان روابط جای همه چیز را گرفته و آن چیزی که داشتیم از دست دادیم. فیلم ها به سمت علاقه ها و خنده های الکی، مبارزه با اعتیاد و اکشن رفته و غباری از تجارت روی همه فیلم های ما سایه افکنده است.

امیدوارم دوستان جوان به جای تجارت به فرهنگ و هنر فکر کنند. ما الان از نبود فیلمنامه نویس خوب زحمت می بریم و هنوز تهیه کننده ای که از هنر سررشته داشته باشد، نداریم و طرف به صرف این که پولدار است تهیه کننده می شود و پول می گذارد تا آن را برداشت کند. فکر می کنند هنگامی که فیلمی زیاد فروش می کند حتما فیلم خوبی است.

در صورتی که این گونه نیست و هنگامی که مردم از سینما بیرون می آیند اصلا به اتفاق هایی که در فیلم افتاده فکر نمی کنند. الان در باز شده است و هنرپیشه ها را از خیابان گزینش می کنند. بالاخره فیلتری باید باشد و هنرپیشه ای که می خواهد وارد سینما شود باید از فیلتر رد شود و بازیگری که عضو سندیکا نیست، نباید اجازه کار داشته باشد که متاسفانه این گونه نیست. ما در حال حاضر هیچ چیزی که از حقوق هنرپیشه دفاع کند نداریم و قراردادهایی هم که بسته می شود، همه یکطرفه است.

سریال ها
من بعد از سال 75 زیاد در تلویزیون کار کردم. در آنجا باندبازی کمتر بود و آقای ضرغامی هم که در صداوسیما بودند، باعث شد زیاد به بازی در سریال ها بپردازم و البته در این حوزه هم زیاد با سعید سلطانی و اکبر خواجوی کار کردم. اخلاق جهت من اهمیت زیادی دارد و محیط کار این افراد بسیار سالم هست. بعضی اوقات هم مجبور شده است ام جهت گذران زندگی ام با افراد دیگری کار کنم که زیاد کارمان به درگیری رسیده است.

کوله باری از تجربه و هنر , محمدعلی کشاورز

از جمله سریال های موفقی که داشتم «پدرسالار» است که بسیار در جامعه نفوذ کرد و هنوز هم بعد از گذشت سال ها از پخش، از آن یاد می شود و هیچ وقت هم بررسی نشد چه عاملی باعث شد تا این سریال این قدر میان اقشار متفاوت مردم نفوذ کند. حتی در تاجیکستان هم طرفداران زیادی پیدا کرده و هنگامی که جهت هفته فرهنگی به آنجا رفته بودم مردمش من را به عنوان اسدالله خان می شناختند. «خانه ای در تاریکی»، «رسم شیدایی»، «کهنه سوار» و «مزرعه آفتاب گردان» از دیگر کارهایم بوده اند و آخرین کارم هم سریال «سال های برف و بنفشه» به کارگردانی سعید سلطانی است.

از میان سریال هایی که بازی کردم به «هزاردستان» چون با علی بودم یک حالت نوستالژی دارم و «پدرسالار»، «سربداران»، «سلطان و شبان» را که یک کار کمدی قشنگ بود هم دوست دارم. کارهای سریالی ام را زیاد به خاطر نمی آورم.

تئاتر امروز
من در بعد از انقلاب دیگر کار تئاتر نکردم و گفتم جوان ها بیایند و شروع به کار کنند. تئاتر در کشور ما افت و خیزهای زیادی داشت و عالی ترین دورانش دهه 50 بود که حرکت عظیمی در کل کشور انجام شد و در بعد از انقلاب هم دوران ریاست آقای منتظری در اداره کل هنرهای نمایشی کارها خیلی خوبی شد و جانی دوباره به تئاتر بخشید و نگذاشت بمیرد.

او به شهرستان ها می رفت و بودجه می گرفت و به همین صورت تئاتر را زنده نگه می داشت. کسانی که بعد از او آمدند زیاد اهل تئاتر نبودند و از هم گسیختگی پیدا شد. متاسفانه در کشور ما کسانی که می آیند و تجربه پیدا می کنند، یکمرتبه عوض می شوند. در طول این سال ها دو نمایش را دیده ام که یکی بسیار بد بود و دیگری کاری از سیما تیرانداز بود که نسبتا خوب بود. اگر تئاتر ما رشد نکند سینما و تلویزیون هم رشد نخواهند کرد. تئاتر باید موجودیتی هنری داشته باشد و به هیچ جناحی وابسته نباشد. شهرداری هم باید یاری کند تا سالن های خوب وجود داشته باشد و این امکان فراهم شود که بازیگر کار کند و مردم به تماشا بنشینند.

جوایز
فقط یک بار جهت فیلم «مادر» کاندیدای دریافت گروه تحریریه سایت بلورین شدم که آن هم به خسرو شکیبایی جهت فیلم «هامون» رسید ولی بزرگترین جایزه ای که گرفتم از دست پسر جوانی بود که چرخ انگور فروشی داشت و به پیشم آمد و گفت من هیچ چیزی ندارم به تو بدهم غیر از این که حسم را بگویم و خوشه ای انگور به عنوان کادو به من داد که این بزرگترین جایزه ای بود که در زندگی ام گرفتم و در واقع عالی ترین قاضی مردم هستند که در کوچه و خیابان نقدهای فوق العاده خوبی می کنند. یک بار هم به عنوان صورت ماندگار در همایش اشخاص ماندگار گزینش شدم.

خانواده و ارتباط با هم دوره ها
همسرم فوت کرده و تنها دخترم هم به نام نیلی در بوزای بلژیک زندگی می کند و استاد دانشگاه هست؛ او عاشق کارش است و تمام فکر و ذکرش نقاشی است و نقاشی های خوبی می کشد و خوشبختانه به سرزمین، فرهنگ و ادبیات مملکتش هم پایبند هست. الان تنها زندگی می کنم و از همدوره هایم هم با اسماعیل شنگله، ارتباط دارم که شخصی بسیار باسواد و انسان پاک و معتقدی هست؛ با علی نصیریان و عزت الله انتظامی هم رابطه دارم.

واژه های کلیدی: ایران | تئاتر | سینما | همکاری | ایرانی | سینمای | سینمایی | اخبار فرهنگی و هنری

کوله باری از تجربه و هنر , محمدعلی کشاورز

کوله باری از تجربه و هنر , محمدعلی کشاورز


دانلود فایل ها

نویسنده : getblogs